محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4246

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : نام آنها را به هشام نوشت و از قيسيان تمجيد كرد و نام نصر بن سيار - كنانى را آخر نوشت . هشام گفت : « چرا نصر بن سيار آخر همه است ؟ » گويد : در نامهء يوسف آمده بود كه اى امير مؤمنان نصر در خراسان عشيره كم دارد . هشام به دو نوشت : « نامهء ترا كه از قيسيان تمجيد كرده بودى و از نصر سخن آورده بودى كه عشيره اش كم است ، فهميدم . كسى كه من عشيره اش باشم چگونه عشيره كم دارد ولى تعصب قيسى وانمودى . اما من تعصب خندفى دارم ، فرمان نصر بن سيار را بفرست كه هر كه امير مؤمنان عشيرهء وى باشد ، عشيره اش كم نيست ، بعلاوه اكثر مردم خراسان تميمىاند . » گويد : هشام به نصر نوشت كه مكاتبهء وى با يوسف بن عمر باشد ، يوسف ، سلم را سوى هشام فرستاد و وى را ستود ، اما هشام او را ولايتدار نكرد ، پس از آن شريك بن عبد ربه نميرى را فرستاد و از او ستايش كرد مگر ولايتدارش كند اما هشام از وى نپذيرفت . گويد : نصر از خراسان ، حكم بن يزيد اسدى را پيش هشام فرستاد و وى را ستود ، اما يوسف او را تازيانه بزد و از رفتن سوى خراسان مانع شد و چون يزيد بن - عمر بن هبيره بيامد حكم بن يزيد را عامل كرمان كرد و فرمان نصر را همراه عبد الكريم - حنفى فرستاد كه دبير وى ابو المهند وابستهء بنى حنيفه نيز با وى بود و چون به سرخس رسيد برف افتاد كه آنجا بماند و پيش حفص بن عمر تيمى منزل گرفت و گفت : « فرمان نصر را به ولايتدارى آورده‌ام . » گويد : در آن وقت حفص كه عامل سرخس بود غلام خويش را پيش خواند و او را بر اسبى نشاند و مالى به دو داد و گفت : « شتابان برو و اسب خود را بكش ، اگر واماند اسب ديگر بخر تا پيش نصر برسى . » گويد : غلام برفت تا به بلخ پيش نصر رسيد و او را در بازار يافت و نامه را